99.جـادوگـــــر روزهـــاي بــــــرفي!


وحشيانه مي خواهمت وحشيانه

نه اينکه بگيرم و ببوسمت

يا خدايت کنم به افراط عشق   نه

مي خواهم بياويزم ات افقي از سقف

                                                    -مهتابي-

يا بکوبم ات به ديوار

                                بي قاب

مجهول !

(ديروز رفت)

امروز بايد کاري کرد

به تقليد از آن دو تکه ابر سياه

که فرزندشان رعد را خطي شکسته کردند

تا بين آسمان جدايي بيافکنند

(شايد فردا نيامد(

اصلن بگذار راحتت کنم

دوستت ندارم و وحشيانه مي خواهمت

تنها شبيه مسيح

يادي هستي و يادگاري که بر دوش من بست نشسته اي

مي خواهم که از ذره ذره ي بدن ات زخم بسازم

                                         و بپاشم بر سر اين شهر

تا بدانند که من ...

اصلن بيا يک فرض :

فرض کن من و تو از همان روز اول

براي هم نبوده ايم

شبيه عيسا و پدر.. 

"مرتضا خدايگان"

دل نوشت: به دنبال رد پاي خودم در برف، شهرم را پياده رفتم...

جاي پاهاي سرگردان،درختاي سر به زير خيابون وليعصر،برگاي پاييزي خيس خورده،صداي چرخ ماشينا روي برف و تا چشم كار مي كنه مِه...

هر از گاهي بر مي گردم و پشتمو نگاه مي كنم،مبادا كه رويـــايي بوده اين همه...ولي نه،رد عبور من گواه بودنمه...

براي آدم خاطره بازي مثل من خيلي خيلي سخته فراموشي دوران قدیم و دوستای قدیم...ولي هميشه يه اتفاقاتي هست كه آدم رو به مرزاي خودش مي رسونه...وقتي متوجه ميشي يه آدم اشتباه،يه زمان اشتباه،يه حركت اشتباه تو گذشته پا به پات پيش مياد و آمادست تا تو بحراني ترين شرايطتت از گذشتت خيز بردارده و به لحظت هجوم بياره...

اونجاست كه بايد شيفت و ديليت (Shift+Delete) رو گرفت و ....تمـــــام!

ديگه هيــــچ كوچه اي،هيــــچ آهنگي،هيــــچ صدايي،هيــــچ عطري،مطلقا هيــــچ چيز ياد تورو همراهش نداره...

كنار اسم تو هيــــچ خاطره اي در من نيست...

حرف حساب: اگه پاتونو از گليم خودتون درازتر کردين، بايد يا گليم درازتر بشه يا پاي شما قطع.

اما کي شنيده؟ کجا بوده؟ که گليم خود به خود دراز بشه؟
اما همه شنيدن که پا رو ميبُرن!

غر نوشت: ديدم برف مياد از خدا خواسته گفتم ماشين نبرم و مثل يه شهروند خوب از وسايل حمل و نقل عمومي استفاده كنم!

تا نشستم تو ماشين دعوا شد!سر اينكه اين آقايي كه من سوار ماشينش بودم نبايد تو اون خط مسافر سوار كنه!

جاتون خالي عجب بزن بزني بود،چه فُحشايـــــي!تازه هر كي هم كه ميومد تو دعوا اول كُتش رو در مياورد پرت مي كرد بعد مي پريد اون وسط...

نمي دونم بعضي وقتا چي تو سر من مي گذره با اين كارام!

خيلي مليح رفتم اون وسط مي گم آقا....آقاااا...ببخشيد نمياين بريم؟!ساعت 9 شده!(حالا منم 8 بايد سر كار باشما)...ديدم خبري نشد!

دوباره گفتم آقااااايون...آقااااايون...ببخشيد واقعاً با كُت نميشه دعوا كرد؟!!! همشون يهو زدن زير خنده!فكر كنم بخاطر همين حرف من بود همه سوار شدن راه افتاديم...

حالا وقعاً با كُت مشه دعوا كرد يا نه؟!

 

98.در کــــوی نیکـــ نامی جادوگر گذرتــــ نداند...گر تو نمی پسندی تغییــــر کن قـضــــــا را...


ببار باران پاييزي،

گريه كن و ببار

تا به حال آغوشي به اين پاكي نديده ام

گريه كن و ببار، مي خواهم در آغوشت بكشم و

تا صبح گريه كنم و گريه كني ، ببار

ببار كه خدا مي داند چقدر دلم گرفته است

خدا مي داند كه چقدر دلت گرفته است

شايد ، دل گرفتن تو ، به اندازه تمام آسمان و دل گرفتن من

به اندازه ي تمام مردمي است كه

از ترس هم آغوشي با تو و خيس شدن

 پناه گرفته اند

امشب تا صبح

بيا در آغوش هم بمانيم،

مي بارم و ببار

تو تنها زلالي هستي كه مي شناسم ، ببــــــــــــــــار

من از خيس شدن نمي ترسم!

"نوکُلُئیکِ روح – امین منصوری"

دل نوشت: آدما اصولاً دوتا مشكل بزرگ دارن: اول اينكه از كجا بايد شروع كنن و دوم اينكه كجا بايد توقف كنن.

انتظاردردآوره،فراموشي دردآوره اما بي تصميمي از هر رنجي بدتره...

به شدت گرفتار تعهدات اجتناب ناپذيرشده بودم...گرفتار حفظ كردن تمام خاطراتي كه توی مرز عشق و نفرت بود...اجازه داده بودم رنج گذشته درباره آيندم قضاوت كنه...چيزهايي كه تو دنياي خياليم فكر مي كردم دوستشون دارم ولي تو واقعيت فقط يه وسواس بود كه تمام انرژيم رو مي گرفت و تمام فضارو اشغال مي كرد.

همه چيز ظاهرا تو زندگيم بدون مشكل بود ولي در اصل روحم در شكنجه بود،آرامش نداشتم.به خودم اصرار كردم كه جادوگر،تو خوشبختي؟...اين سواليه كه كسايي كه طاقت درك لحظاتي كه بايد خطر كنن و با جنون قدم بردارن رو ندارن هيچوقت نبايد از خودشون بپرسن:چرا احساس خوشبختي نمي كنم؟

ويروس نابودي همه چيز توي همين سوال بود.وقتي اين سوال رو از خودم پرسيدم بعدش مي خواستم بفهمم چي خوشبختم مي كنه. اون چيزايي كه فكر مي كردم باعث خوشحالیم ميشد با واقعيت فعليه زندگيم خیلی متفاوت بود...

اينجوري بود كه همه چيز يهو تغيير كرد.تصميم گرفتم كه وضعيت فعليم رو ترك كنم،تصميمم رو بلافاصله اجرا كردم و پلهاي پشت سرم رو خراب!اين شجاعتي بود كه واقعا بهش احتياج داشتم...

الان حس بهتري دارم...خودم رو از تمام پیش داوریای لعنتی آزاد کردم،دیگه نیازی به پیدا کردن توضیحی برای همه چیز نیست...

هميشه بايد بدونيم كي به آخر كار رسيديم.بستن حلقه ها،بستن درها،پايان دادن به فصلاي داستان...مهم نيست اسمشو چي بذاريم؛مهم اينه كه اون لحظه ها ديگه گذشته،بايد پشت سر بذاريمشون.

زمان صبر نمي كنه،منتظر من نميشه.كم كم متوجه شدم كه نميشه به گذشته برگردم،نمي تونم همه چيز رو به حالت قبل برگردونم...همه چي عوض شده مخصوصا خودم!

مهم نيست كه يكبار،دوبار،ده بار توي زندگي اتفاقي بيفته،هميشه وضعيتي پيش مياد كه نميشناسيش.

پی نوشت: بعضی وقتا درست وقتی داری غرق میشی یه اتفاقی یه کسی یه جوره عجیبی دستتو می گیره.همین که هست،همین که باهاش حرف می زنی و تو حرفات خودتو پیدا می کنی،همین که می بینی خودش مشکلات زیادی داره ولی بهت فکر می کنی و بهش فکر میکنی...کسی که وقتی باهاشم فقط تو رگام به جای خون آدرنالین جریان داره و پای هر دیوونه بازی ای هست...کسی که می تونی چیزایی رو براش اعتراف کنی که تاحالا به کسی نگفتی...مرسی ندا...

به یاد تو: باید بیشتر مواظب احساساتم باشی...الآن بیش از هر زمانی به حضور و حمایتت نیاز دارم.

غر نوشت: تا دو روز پیش می گفتم به به عجب هوای دو نفره ای شده!الآن دیگه تو مایه های خودکشی دسته جمعی شده!!!!ای بابااااا...دِ...ول کن دیگه عزیز من،دلم بهم خورد انقدر بارون اومد،نم کشیدم...به شعر اون بالا نگاه نکن...حَد نگه دار...حَد نگه دار...

 

97.جادوگر در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو...


اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم  

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم  

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد


"شهاب مقربین "

 

آدما همیشه کاری می کنن که غافلگیر بشی.مهم نیست چه شناختی ازشون داری،همیشه یه اتفاق باعث میشه به خودت بگی انگار این همه مدت یک نفر دیگه رو می شناختی...انگار باید از نو شروع کنی...

البته همه ی آدما اینجوري نيستن.آدمايي هستن که هر چقدر هم زمان بگذره يا ازشون دور و بي خبر باشي،بازم مي بيني هموني هستن كه تو مي شناختي...كه تو دوست داشتي...انگار هيچ وقت فاصله اي بينتون نمي افته.مثل كف دست مي شناسيشون...روشون حساب مي كني...روشون قسم مي خوري...

دسته ي دوم انگار خيلي به دل آدم ميشينه...بحث من دسته ي اوله!

پيچيدگي شخصيتي اصلا چيز بدي نيست ولي تا جايي كه جايي هم واسه كشف كردن و كشف شدن باقي بمونه...

بنظر من همه ي آدما رازي دارن...رازِ مگو...رازي كه فقط خودشون مي دونن...لِمي دارن...رگ خوابي دارن...دايره ي قرمزي دارن...

بايد يه حدي باشه...كه يه نفر ديگه بتونه بگه من تمام پيچ و خم ها و پستي بلندي هاي  تورو مي شناسم و دوست دارم...همه ي قوت و ضعفاتو...همونجوري كه هستي دوستت دارم...آدم بايد فرصت دوست داشته شدن رو به خودش بده.

توي اين بيست و شش سال زندگيم ديدم كسايي رو كه از بس تمركز كردن روي سطحي نبودن،روي نقش يكي ديگه رو بازي كردن،روي اداي كس ديگه اي رو در آوردن،كه تقريبا شناختنشون و دوست داشتنشون غير ممكن شده...هيچ راهي رو باز نمي ذارن...آدمي مثل من كه كسي رو مطلقا بد نمي دونه و مي گرده چيزايي كه دوست داره تو طرف پيدا مي كنه در مواجهه با اين تيپ آدما همش مي ره تو ديوار...همش احساس خريت مي كنه!هي مي گم فلاني اين معايب و داره هااااا،فلان كارو بسان كارشو دوست ندارماااا...ولي...اين حسن رو هم داره!اين خوبي رو هم داره هااااا....بعد يهو يه حركتي مي بينم كه مي گم خداي من...اين چرا اينجوري كرد پس؟!نه سرم رو بشكون نه گردو دامنم كن...خودتون باشين لطفن آدما...با كي تارف مي كنين آخه؟حداقل با كسي كه صادقانه داره باهاتون راه مياد اينجوري نكنين...اين آخرِ نا مرديه...

اينجوري بودن خوب نيست...البته اينا همش نظرات منه هاااااا...خوب نيست...آدما يا حداقل آدمايي مثل من از يه غافلگيري به بعد ديگه از اول شروع نمي كنن...ديگه خودشون رو خسته نمي كنن.بي خيال مي شن...تا جايي كه حتي نمي خوان صداي طرف رو بشنون...

اون موقع فقط يه آدم مي مونه كه رفته رفته تنها و تنهاتر مي شه.مي مونه با يه سري آدم شبيه خودش كه هر روز براي هم يه رنگ متفاوتن...همراه با يه پرسوناليتي كشف نا شدني...غير ممكن براي دوست داشتن... و محروم از حس فوق العاده ي دوست داشتن... محكوم به غار نشيني....