من هیچگاه تیر و کمان نداشتم مادر

نه پرنده ای را زده ام

نه شیشه ی کسی را شکسته ام

اما، بچه ی چندان خوبی هم نبودم

هیچگاه دلت را نشکستم،

همیشه گردن ِ خود را شکستم...

من در طول زندگی، همیشه خود را آزردم.

"یوسف هایال اوغلو"

خیلی وقته که می خوام کمدامو مرتب کنم، پِلِی لیستمو مرتب کنم، خونمو مرتب کنم... عکسای تو گوشیم و هارد و لب تاپمو مرتب کنم...ولی هیچ کاری نمی کنم!

عین کل زندگیم، که هر روز میگم فردا دیگه درستش می کنم، و فردا دوباره حوصلشو ندارم...

می دونم بهم ریختن، می دونم باید درستشون کنم، می دونم اینجوری نمیشه ادامه داد...ولی باز هیچ!

دلم نمی خواد هیچ آدم جدیدی رو بشناسم، حتی گاهی دلم می خواد همونایی رو هم که میشناسم فراموش کنم...

از لحاظ تمام ابعاد زندگی، هر لحظه در "موقعیت حساس کنونی ام"...و این خیلی خستم کرده...

مغزم در یافتن "احتمالاتِ منفیِ بعید و دور از ذهن"، فوق تخصص داره!

وقتی چیزی یا کسی رو از دست دادم، وقتی اتفاق بدی رو دارم از سر میگذرونم، واقعا دلم نمی خواد بدونم دیگران چه چیزای بیشتری از دست دادن، یا چقدر بدبخت تر از منن!

بدبخت تر بودن اونا، گرفتار بودن اونا، واقعا هیچ تاثیری تو بهتر کردن اوضاع من نداره، رفته های من رو بهم بر نمی گردونه...چرا که نگاه کردن به رنگ سیاه، لزوما تو رو عاشق رنگ خاکستری نخواهد کرد!

معاشرت کردن تو این حال، فقط حال منو بدتر و بدتر می کنه....وقتی یه پاتو از دست دادی، هیچ اهمیتی نداره بدونی خیلیا دوتا پا ندارن!

میدونم که این چالشا هم خوب یا بد تموم میشه و وارد چالش های جدید خواهم شد...

میدونم این هارو هم دووم میارم، همونطور که قبلیارو دووم آورم و زنده موندم!

میدونم این روزا هم تموم میشه؛ و موقت همه چیز کمی بهتر میشه؛

ولی هر بار ذره ای از وجودم به سمت نا امیدیِ کامل نزدیک و نزدیک تر میشه...

شاید مرگ همون موقع اتفاق میفته! همون وقتی که دیگه هیچ امیدی باقی نمیمونه...

حالا یکی بیست سالگی نا امید میشه یکی صدسالگی!